کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.... اما.........گاو دم نداشت!!!! زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی. آن سو تو و این سو من، آشفته تر از هم از ماهی و دریا خبری نیست به جز مرگ یک لحظه فقط دور بمانند اگر از هم ما را که به هم خیره شدن عادتمان بود یک عمر جدا کرد قضا و قدر از هم تقدیر چنین بود، که چون پنبه و آتش تا روز ابد قسمت ما شد حذر از هم بگذار درختی که گرفتار خزان است پاشیده شود با ضربات تبر از هم گفتم که به جز این نتراشند به سنگم ما خیر ندیدیم به دنیا، مگر از هم
Design By : Bo2Download
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
Devildom| |
محتاج به هم، عاشق هم، بی خبر از هم
Devildom| |
